«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که بهجای قضاوت کردن فردی که میبینیم درپی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
قانون جذب به روش خودم
شما حتما بارها اسم قانون جذب را شنیده اید این قانون میگوید به« هرچه فکر کنی همان به طرفت جذب می شود» بنده شخصا بارها این قانون را در مورد خودم پیاده کرده ام ونتیجه هم گرفته ام.
قانون جذب 4 مرحله دارد:
1. مرحله اول طلب کردن است اینکه از خالق کائنات( نه خود کائنات) بخواهیم ان چیزهایی که ارزویش را داریم به ما بدهد یعنی دعا کنیم وخدا بارها وبارها در قران از ما خواسته به درگاهش دعا کنیم « ادعونی»بخوانید مرا
2.مرحله دوم این باور ویقین داشته باشیم که خالق کائنات دعای ما را می شنود واجابت می کند چون خودش فرموده« ادعونی استجب لکم » بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را
3.مرحله سوم طوری رفتار یا احساس کنیم که به ان ارزویمان رسیده ایم
(مثلا کسی که از خدا می خواهد با فلان دختر ازدواج کنه طوری تصور کنه که انگار دختره توی بغلشه)
مرحله چهارم : ازخالق کائنات تشکر کنیم « لئن شکرتم لازیدنکم » اگر شکر کنید زیادش می گردانم.
اگر احیانا این قانون جواب نداد عیب از قانون نیست عیب ازخود شما در بکارگیری از قانون است مطمئن باشید یکی از مراحل را دست انجام نمی دهید . موفق باشید.
قدر لحظات عمرمان را بدانیم وبیهوده تلف نکنیم
ارزش یک سال را دانشآموزی که مردود شده، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس بهدنیا آورده، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفتهنامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق می کشد می داند،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند
هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است.
خیلی جالبه که ما
از له کردن سوسک مي ترسيم.. ..از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم.
از عنکبوت ميترسيم... .....از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.
از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم.. . ..از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم.
از سرما خوردگي ميترسيم............. .از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم.
از شکستن ليوان ميترسيم....................... ......از شکستن دل ادما نميترسيم .
منبع: وبلاگ ورود ممنوع
مانند مداد شویم
در مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوریم، برای تمام عمرمان کافی است
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس
همیشه مراقب باش درونت چه خبر است..
پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی،
ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی.
منبع :وبلاگ جغد
سه پرسش
روزي فيلسوف بزرگي که
ازآشنايان سقراط بود، باهيجان نزد او آمد و گفت: سقراط ميداني راجع به يکي از
شاگردانت چه شنيده ام؟ سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن. قبل ازاينکه به من
چيزي بگويي از تو مي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ
دهي." مرد پرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اينکه راجع به
شاگردم بامن صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش "حقيقت" است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد جواب داد: "نه، فقط درموردش شنيده ام." سقراط گفت: "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبر درست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم، پرسش "خوبي" آنچه را که در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبر خوبي است؟" مرد پاسخ داد: "نه،برعکس…" سقراط ادامه داد: "پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي در مورد آن مطمئن هم نيستي بگويي؟" مرد کمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم "سودمندبودن" است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟" مرد پاسخ داد: "نه،واقعا…" سقراط گفت: "اگر مي خواهي به من چيزي را بگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من مي گويي؟"
« سعی کنیم قبل از گفتن هر
حرفی وانجام دادن هر کاری ، این سوالها را
مرور کنیم... با کمتر از ۵ ثانیه، جلوی پخش شدن حرفهای بی معنی زیادی را خواهیم
گرفت».
برخی از کلمات انقدر قدرت دارند که ما اگر بتوانیم از انها بجا وبه موقع استفاده کنیم می توانند تحولات شگرفی در زندگی ما بوجود بیاورند. مثل کلمات وجمله داستان امروز:
گدای نابینا
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد.
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
از اینکه مدتی طولا نی نبودم ودوستان زحمت می کشیدند ومی امد ند از همشون معذرت می خوام اخه درگیر کنکور ارشد بودم. انشا الله از امروز مرتب می ایم قول می دهم . در ضمن برا م دعا کنید قبول شم .
تا سلامی دیگر بدرود.
كينه و نفرت
معلّم یک مدرسه به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به مدرسه آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود.
معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟ »
بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:
«این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ »
شما هم چون یک مدتی نبودم کینه به دل نگیرید
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است
وقتی خندیدم گفتند دیوانه است
وقتی گریستم گفتند کودکانه است
نمی دانم چه کنم؟
می دونم چند مدتی نبودم نار احت نشدید
حالاهم که امده ام برای شیرینی کام شما یک داستان کوچک جالب می گذارم بخونید ولذت ببرید.
از هیچ همه چیز بسازید.
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
هميشه به خاطر داشته باش چيزي كه تو را ناراحت مي كند فراموش كني.
اما هرگز فراموش نكن خاطره اي كه تو را خوشحال مي كند.
هميشه به خاطر داشته باش دوستاني كه خيانت مي كنند را فراموش كني.
اما هرگز فراموش نكن خاطره كساني را كه به تو وفادارند.
هميشه به خاطر داشته باش كه مشكلاتي كه گذشته اند را فراموش كني.
عدد عجيب 3964 وپيش بيني جام جهاني 2010
برزيل در سال 1994 قهرمان شد قبل از ان در سال 1970 قهرمان شده بود اگر 1970را با 1994 جمع كنيم ميشود 3964
المان در سال 1990قهرمان شد قبل از ان در سال 1974 قهرمان شده بود اگرسال1990را با 1974 جمع كنيم ميشود 3964
ارژانتين در سال 1986قهرمان شد قبل از ان در سال 1978 قهرمان شده بود اگر سال1986 رابا سال1978 جمع كنيم ميشود 3964
برزيل در سال 2002 قهرمان شد قبل ازان درسال 1962 قهرمان شده بود اگرسال 2002رابا 1962 جمع كنيم مي شود 3964
با اين حساب درسال2010 تيمي قهرمان مي شود كه در سال1954 قهرمان شده زيرا اگر3964 را از 2010 كم كنيم عدد1954 بدست مي ايد .
درسال 1954 المان قهرمان شده است .
ژاپني ها ماهي تازه و بانشاط را دوست دارند،
اما اب هاي ژاپن به اندازه كافي ماهي ندارد
قايق هاي ماهيگيري راه زيادي را مي پيمايند تا به اب هاي ازاد برسند وماهي بگيرند اما موقع بازگشت ديگه ماهي ها تازه نيستند وانها ماهي تازه مي خواهند.
براي حل اين مشكل قايق هاي ماهيگيري مجهزشدند به فريزر وانواع وسايل سرما ساز ،.به محض صيد ، انها را منجمد مي كردند ،اما ماهي فريز شده مطابق ميل وذائقه ژاپني ها نبود .
بنابراين قايق هاي ماهيگيري مخزن هايي در قايق خود نصب كرده ند تا ماهي ها را را درون مخزن پر از اب قرار بدهند، ماهي ها تاموقع برگشت زنده مي ماندند اما چون مدت طولاني حركتي درون مخزن نداشتند ،
ژاپني ها باز هم اين ماهي ها را به قيمت نازلي مي خريدند ند چون دائقه ژاپني ها تشخيص مي داد ماهي تازه با ماهي اي كه به مدت طولاني بي حركت بوده .
شما چه راه حلي پيشنهاد مكنيد؟
اما راه حل
براي حل اين مشكل شركت هاي ماهيگيري كوسه كوچكي را توي مخزن رها مي كنند . كوسه ماهي ها ي كوچك را مي خورد وماهي ديگر براي زنده ماندن مي جنگند وفرار مي كنند تا رسيدن به مقصد انها بي حركت نيستند وماهي هاي شاداب و زنده اي هستند.
ما هم در زندگي گاهي به كو سه اي نياز داريم تا ما را به حركت وادار كند تا شاداب وسر زنده و فعال باشيم.
ترجمه شده از سايت http://www.berro.com
اگر مايليد پيام عشق را بشنويد ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنيد.
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما
هستند بفرستيد همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد
شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند
نگهداری کنيد.
